دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
عارف به چنین روز کناری گیردیا دامن کوه و لالهزاری گیرد
من صرفه برم که بر صفم اعدا زدمشتی خاک لطمه بر دریا زد
حورا به نظارهٔ نگارم صف زدرضوان به عجب بماند و کف بر کف زد
گر غره به عمری به تبی برخیزدوین روز جوانی به شبی برخیزد
خواهی که ترا دولت ابرار رسدمپسند که از تو بر کس آزار رسد
این گیدی گبر از کجا پیدا شداین صورت قبر از کجا پیدا شد
دلخسته و سینه چاک میباید شدوز هستی خویش پاک میباید شد
از شبنم عشق خاک آدم گل شدشوری برخاست فتنهای حاصل شد
تا ولولهٔ عشق تو در گوشم شدعقل و خرد و هوش فراموشم شد
انواع خطا گرچه خدا میبخشدهر اسم عطیهای جدا میبخشد
از لطف تو هیچ بنده نومید نشدمقبول تو جز مقبل جاوید نشد
صوفی به سماع دست از آن افشاندتا آتش دل به حیلتی بنشاند
کی حال فتاده هرزه گردی داندبیدرد کجا لذت دردی داند
این عمر به ابر نوبهاران مانداین دیده به سیل کوهساران ماند
اسرار وجود خام و ناپخته بماندوآن گوهرِ بس شریف، ناسفته بماند
چرخ و مه و مهر در تمنای تواَندجان و دل و دیده در تماشای تواَند
آنها که ز معبود خبر یافتهانداز جملهٔ کاینات سر یافتهاند
زان پیش که طاق چرخ اعلا زدهاندوین بارگه سپهر مینا زدهاند
آن روز که نور بر ثریا بستندوین منطقه بر میان جوزا بستند
آنروز که نقش کوه و هامون بستندترکیب سهی قدان موزون بستند
قومی ز خیال در غرور افتادندوَنْدَر طلب حور و قصور افتادند
در تکیه قلندران چو بنگم دادنددر کاسه به جای لوت سنگم دادند
هوشم نه موافقان و خویشان بردنداین کج کلهان مو پریشان بردند
در دیر شدم ماحضری آوردندیعنی ز شراب ساغری آوردند