دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
تا دور شدی ز چشم غمدیده منافعی بلا شد مژه در دیده من
تیغ از تو ولبیک نهانی از منزخم از تو و تسلیم جوانی از من
از جاهت صدرا گرفته باج از گردونداده ست به فضل تو خراج افلاطون
چندانکه نمود بیش کوشش دل مناز عشق بجز بلا نشد حاصل من
چون جزر اصم گوش طبیب دوراننه ناله ز خسته شنود نه افغان
در سینه چودوزخ آتشی کردم منچون باد سحر هنوز دم سردم من
شاها ز زمانه گم شد آسایش منانبار فلک مباش در مالش من
گر تیغ غمش ز جان کشد کینه منای دل نخوری دریغ بر سینه من
می آمد دی بسان اقبال شهانخندان چو لب بهار در خوزستان
هر روز ز بهر دل بیحاصل منآتش خیزد همی ز آب و گل من
یک چند دلافرامش از دنیا کناندیشه ز حال خسرو و کسرا کن
یارب که بکوی خویش پابستم کنوز باده جام نیستی هستم کن
یارب به که گویم اندرین دیر کهنکز جان چه کشیده ام در این مدت من
بر پهنه دهر خنگ بیداد مراناز صفحه روزگار جز رنج مخوان
یک عمر اسیر درد پنهان بودنزنجیری نامرد به زندان بودن
یاد آور روی دوست را گل می دانوان زلف پریش را تو سنبل می دان
ای دوست منم ز جرم شرمنده تومخلوق تو وسگ تو وبنده تو
ای دیده زکات گیر نظاره تووز قید حیات رست بیچاره تو
ای راحت سینه سینه رنجور از تووی قبله دیده دیده مهجور از تو
ای صبح خجل ز روی فرخنده توخورشید به بزم حسن شرمنده تو
جان چون تن و تن چو جان کند قدرت توگوئی ز می آسمان کند قدرت تو
در بزم محبت امشب از دولت تواز باده درد و ساغر محنت تو
شد غرفه به خون جگر آواره تووز قید حیات رست بیچاره تو
کو عمر که داد عیش بستانم ازوکو وصل که درد هجر بنشانم ازو