دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
هرتن که سرشت بد بود محضر اوناچار همی بدی بکوبد در او
مستیم و خراب کنج میخانه توسرخوش همه از شراب پیمانه تو
ای دل نشدی تا به ره عشق آگاهبیهوده منه در این سفر پای به راه
در راه تو دیوانه شدن ما را بهسر گشته چو پیمانه شدن ما را به
ای سرو ز بالای تو پست افتادهاز زلف تو شمشاد ز دست افتاده
دل در غمت از دو کون برداشته بهدر مزرع جان تخم بلا کاشته به
جز راه صفا بهیچ ره پای منهزیرا که ره صفا ز هر راهی به
سر گشتگی دور زمان یعنی چهاین گردش هفت آسمان یعنی چه
ای عشق مگر مایه بود آمده ایکز سر تا پا تمام سود آمده ای
من کیستم از خویش به تنگ آمده ایدیوانه با خرد به جنگ آمده ای
من کیستم ای شوخ دل از کف شده ایآتش به دکان هستی خود زده ای
ای تیره شب فراق آخر به سر آیوی صبح امید از در مهر درآی
از گردش نه مدار غافل نشویوز بازی روزگار غافل نشوی
اشراق تو هستی ثمر بید کنیاز شعله همی کوثر امید کنی
ای دل تا کی به هرزه تدبیر کنیوز خون جگر به جوی غم شیر کنی
ای دل ز چه از علم وسیطی نکنیروی دل نفس در بسیطی نکنی
ای دیده ز اشک بی متاعم نکنیدر بیعگه غم ابتیاعم نکنی
ای دیده دگر خرد تباهی نکنیبا شعله هوای خانه خواهی نکنی
ای دیده به آتش آشنائی نکنیچون برق بلا جهد گیائی نکنی
ای دیده به روشنی چو اختر بادیکآخر در عیش بر رخم بگشادی
تا روز رخت شد چو شراب عنبیروزم همه تیره شد ببین بوالعجبی
تاراج متاع اختیارم کردیدر رهگذر بلا غبارم کردی
دل پیش غمت جزیه برد غمناکیسر باج دهد تا شودت فتراکی
در ده می لعل لاله گون صافیبگشای ز حلق شیشه خون صافی