دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
گر بر سر شهرت و هوی خواهی رفتاز من خبرت که بینوا خواهی رفت
گل بود که در جهان رخ رنگین داشتو اندر چمن باغ طرب آئین داشت
من پای برهنه دشت سنگستان استوین سینه ز تیر غم خدنگستان است
من خسرو علم و آسمان گاه من استمن سالک هستی و جهان راه من است
مه ساغر و آسمان خم باده ماستخورشید سویدای دل ساده ماست
وصل تو بهشت جاودان دل ماستخاک قدمت کوثر جان و دل ماست
ویرانه خاطرم که حکمت کده استبر درگهش از عقول قوسی زده است
هر درد کزو دیده دوران خیره ستدر دوده کرمان و جودم زیره ست
یک نامه به من رسید از حضرت دوستکاین شعله جانم همه از آتش اوست
دیوانه عشق پیرو عاقل نیستآن دل که بجز تو یار خواهد دل نیست
هر جا که توئی دین و دل ما آنجاستآنجا که تو نیستی شگفتا که کجاست
هر بیش و کمی که هست مارا از تستاندوه و نشاط و زشت و زیبا از تست
دانی ز جهان چه طرف بر بستم هیچوز حاصل ایام چه در دستم هیچ
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچاندیشه و اعتبار دنیا همه هیچ
هیچ است جهان و زندگی در آن هیچعهدش همه هیچ و رشته پیمان هیچ
آوای تو بر دل حزین ما را راحلعل لبت ای ماه جبین ما را راح
آن آفت خرمن سکون می آیدای دیده بیا ببین که چون می آید
آن ماه که حسن را روان می بخشدیادش به بدن خواص جان می بخشد
آهم رخ سیاره دگرگون سازددردم جگر زمانه پر خون سازد
ای حور نژاد دهر هر چه بادابادخواهم ز تو داد هر چه باداباد
این دیده به مسمار بلا دوخته بادوین سینه همیشه شعله افروخته باد
ای مایه آرایش دکان وجودرهن پی یکران تو میدان وجود
از دوریت ای تازه گل باغ مرادچون غنچه چیده خنده ام رفته زیاد
امشب که بلا بدین ستمکش بارداز چشم ترم باده بیغش بارد