دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
چوگان شده قامتم سرم گوی خوش استخوناب دل مرا جهان جوی خوش است
خورشید که گرمی جهان را سبب استاز شعله آه من گرفتار شب است
خون در تن من ز شوق تو جوش گرفتوز ناله تلخ من جهان نوش گرفت
دل عادت چشم جنگجوی تو گرفتجان کرد هزیمت سر کوی تو گرفت
دل درد تو جای جان در آغوش گرفتجان زهر تو خوشگوار چون نوش گرفت
دل در برم آن نگار سرکش بگداختجان در تن من چون می بیغش بگداخت
در هجر تو پیمانه غم لبریز استپرویزن دیده بی تو محنت بیز است
در کین کس این چه رخ بر افروختن استجانها خود از آتش تو سوختن است
دل بازدیده گوی چوگان بلاستبازم مژه از تو نوک پیکان بلاست
در سینه من که او شبستان وفاستاین دانه غم دل است یا تخم جفاست
دریای بلاخوی جبین دل ماستخاکستر محنت از زمین دل ماست
در قالب فطرت از تو جان دگر استدر تن ز خیال تو روان دگر است
دی مرکب حکمت آنکه بر گردون تاختبنشست و برای بنده معجونی ساخت
دستی که گرفتی سر آن زلف چو شستپائی که ره وصل به سر می پیوست
دل بیهده ترک عشق دلدار گرفتشادی جهان جای غم یار گرفت
دوران که ز ظلم می نگنجید به پوستاکنون ز عدالت تو چون خلق نکوست
روز از غم تو زهر بلا نوش من استشب دور ز تو ناله هم آغوش من است
رسم شب ما ستاره پنهان شدن استراه دل ما بر سر پیکان شدن است
سر خیل نماز بودنم گرچه خطاستلیکن بخدا که از ریا مستثناست
صد شکر که کوچه عدم جای من استبازار فنا گرم ز سودای من است
عشق آمد و هستی مرا بیشه بسوختسودای تو بوم و برم اندیشه بسوخت
عشقی که زمن دود بر آورد این استخون می خورم و بعشق در خورد این است
عشق چو توئی کجا توان پنهان داشتیا بر دل خود فراق تو آسان داشت
عشق تو که از آتش غیرت افروختهر مایه که داشتم بجز یاد تو سوخت