دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
اشراق بر این طاق که چرخش خوانندنقش بنگاریم که مردان دانند
ای عشق تو برق مشت خاشاک وجودوین زهر غمت مزاج تریاک وجود
از هر که دهد پند شنودن بایدبا هر که بود رفق نمودن باید
ای گابن جان که باد وصلت به نهادچون بوی گلم وقت سحر دادبه باد
از هر بن موی بی تو پیکان رویدخاشاک غمم بجای مژگان روید
از خاک عدم مرا چو ریحان رویدمرگم چو گیاه از چمن جان روید
ای خاک در تو آب حیوان وجودای داغ تو بر سرین یکران وجود
از دوری خدمتت که جان افزایدسهل است اگر دلم ز غم فرساید
این دنیی پیر را جوان خواهی کردآراسته چون منزل جان خواهی کرد
ای ذات تو آرایش اقطار وجودمنسوج لعاب کلک تو تار وجود
ای آنکه فلک همی غلامت شایدبر چرخ نهم تارک بختت ساید
ای جلوه تو زینت میدان وجوداز سرو تو آراسته بستان وجود
ای منت خدمت تو بر جان وجوداز فضل تو آراسته میدان وجود
ای درد تو خوشتر از حیات جاویددر عهد غمت کساد بازار نوید
از دست تو خون ز چشم احباب چکدوز هر مژه در غمت می ناب چکد
از لعل لب تو باده تاب چکدوز دست غم تو خون احباب چکد
بی عشق تو فضل ها و بالم باشدبا تو همه نقص ها کمالم باشد
با تیغ تو جنبش از جهان بر خیزدگردون بنشیند و زمان برخیزد
بیچاره دلم هزار جانبازی کردخون خورد و خموش ماند و دمسازی کرد
با خون جگر خاک دل آمیخته بادجان من و خاک غم به هم بیخته باد
بوی تو ره قافله هوش زندوز شوق تو خون در دل جان جوش زند
باتو شب تارم چو شهب می تابدوز تار غمم پود طرب می تابد
بی تو همه عیش ها و بالم باشدبا تو همه دردها زلالم باشد
بی عشق سرشکم آتش تیز نبودبی درد رگم نشتر خونریز نبود