دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
با من نفسی بی تو دلم یار نبودوز مستی غم رگیم هشیار نبود
بر چرخ ز آه من سها می سوزدبر لب ز تف دلم دعا می سوزد
جام می اگر چه غارت هوش کندزان پس کند اما که کسی نوش کند
جز درد تو جان ما تمنا نکندخود درد ترا کسی مداوا نکند
جان چیست که گویمت بقربان توبادیاسر فدای پای یکران تو باد
جان غاشیه غم تو بردوشش باددرد تو روان من در آغوشش باد
جان بی تو چوهیزم اندر آتش سوزدصبر از تو چو عقل از می بیغش سوزد
جان در غمت از جهان جدائی داردسر در رهت آرزوی پائی دارد
چشمم همه بی تو موج خوناب زندبختم همه بی تو نقش بر آب زند
چشمان تو آهوان آهو گیرنددر حسن غزال تو طبیعت شیرند
خواهم فلکت دگر مساعد گرددبختت طرف یاره ساعد گردد
در عشق تو دل بخون من بازی کردبا چرخ به کینم غمت انبازی کرد
در عشق تو خون ز چشم امید چکیدوز شرم تو خوی ز ماه و ناهید چکید
دی بی تو به چشمم مژه پیکانی کردبر تن همه موی من مغیلانی کرد
در عهد کفت کزوسخا می باردبر بوم و برم از چه بلا می بارد
در دام تو هیچ جان گرفتار مبادپود غم تو دل کسش تار مباد
در عهد غمت دل چه جوانیها کرداز خون جگر چه عیش رانیها کرد
در جام دل آن باده که دی دلبر کردکز هوش روان و خردش ساغر کرد
دی چرخ که از بقا مبادش امیدتا بر دل من زخم زند تیغ کشید
در غیر دلم غم تو مأوا نکنددر خانه دل بجز تو کس جا نکند
در خنده چو بر لعل تو شکر چسبداین جان چو مگس به دیده تر چسبد
در گلشن ما سمن مغیلان آیدوز ابر غم تو قطره طوفان آید
در دشت وجودم که فلک می پویدتا بذر غم از برای ذرعش جوید
در باغ ز عشق تو چمن می سوزدهجر تو روانم به بدن می سوزد