دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
در کعبه قل تعالو از مام که زاداز بازوی شرع باب خیبر که گشاد
روزی دلم از غم تو بگسسته شودگز لوح وجود نام من شسته شود
زان پیش که خاک ما فلک کوزه کندبازیچه دور چرخ فیروزه کند
زان پیش که جان ز نور بی مایه شوددل تیره ز دور چرخ نه پایه شود
زین باده که دل زجام غیرت نوشیدخون درتن من چو باده در خم جوشید
زین شعله که دل چو جانش در بر گیردبهر شرفش چو تاج بر سر گیرد
ز آنروز که از سستی بخت ناشاددر بحر هنر کشتی جانم افتاد
شب بر دل من دوره غم می بیزدغم بر سر من خاک عدم می بیزد
شد تن همه دل دلستان می آیددل خود همه تن شد که روان می آید
عقل از خبر وصل تو از هوش رودجان رقص کنان ز لب سوی گوش رود
عشاق به تیغ عشق جز سر ندهندخاک قدمش به هیچ افسر ندهند
کو عشق که باده سکونم ریزددر ساغر جان می جنونم ریزد
گفتی که فلان ز هجر ما چون باشدوان خسته ناتوان که محزون باشد
کفتم که چو بخت هجر در خواب شودخون جگرم مگر می ناب شود
گر بیخبری کز تو بدین دل چه رسیدور نیز نه آگهی که جانم چه کشید
گفتی شب هجرت از چه تب می زایدآخر شب غم روز طرب می زاید
گفتی شودت ز وصلم اقبال بلندچندین منگار غصه بر جان نژند
گر ابر نمی ز چشم من برداردتا نفخه صور آتش دل بارد
مه پیش رخت به عذرخواهی آیدجان پیش تو مست و عقل ساهی آید
نتوان ز غم تودل به تدبیر بریدکودک نتوان به مهد از شیر برید
وقت آمده کاین جان و تنم پاک رودوز عالم خاکی سوی افلاک رود
هجران تو چون وصال جاوید شودماه از تو به از هزار خورشید شود
هرچند طریق خدمت ما بد بودالطاف تو اندر حق مابیحد بود
یا در چمن قدس وطن باید کردیا همبری زاغ و زغن باید کرد