دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
یکچند به کنج خلوتم جا دادندجانی فارغ دل شکیبا دادند
یادم چو از آن عزم سفر می آیدبر من همه خوشدلی بسر می آید
جز یاد تو در سینه ما یاد مبادجز نام توام بر لب فریاد مباد
آنکس که به یادت دل شیدا دارداز جمله جهان دل به تو تنها دارد
آن باده که آفتاب جام است بیاروان می که جز آن جمله حرام است بیار
از سور غم عشق توای ماه اگرکس قصه برد به سوی عمان و خزر
از شرم رخت چهره نهان دارد مهردر عشق تو تب همی بجان دارد مهر
از عمر به تنگم چو خلافت ز . . .عمرم شب هجریست که ناید به سحر
افتاد دلم درتک و پوئی دیگرزد دست به زلف خوبروئی دیگر
ای خدمت تو ز زندگانی خوشتروی عهد تو از دور جوانی خوشتر
ای درد تو جان عاشقان را افسردست غم تو فراز چراغ اخضر
ای دوست بیا و دل آواره ببروین خسته روان ز تن به یکباره ببر
ای مایه آرایش دکان هنرجز تو نرسیده کس به پایان هنر
ای مایه زیب زندگانی چو هنروی دوران را چو شادمانی در خور
با عشق نشین دگر تو ای دل زنهاروز غیر هوای عشق خود را باز آر
در ساغر دل خون ز شراب اولیتردر سینه سنان بجای خواب اولیتر
آن جوهری جان که مرا عمر درازشد صرف رهش چو عمر زاهد به نماز
چون خواست مرا دور جهان شعبده بازتاریک چو شب خانه بخت ناساز
دل سیر نگردد از غم دوست چو آزوز درگه درد رو نتابد چو نیاز
یاد شب وصل آن مه مهر افروزروشن کندم خانه اندیشه چو روز
بیروی تو آرام ندارم هرگزجز تو به کسی دل نسپارم هرگز
ای سینه به آتش غم عشق بسازای دل خود را جز به ره دوست مباز
ای دل به فراق یار بگداز و بسوزجز خرقه درد و غم بر این خسته مدوز
در وصف تو خلق دو جهان از آغازگفتند ونگفتند یک از صدها راز