دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
ای داغ غم تو بر جبینها که مپرسوی برده به یغما دل و دینها که مپرس
ای ریخته خونها به زمینها که مپرسبر تیغ تو از من آفرینها که مپرس
خواهم شود این زمانه را در نفیسعمر تو تمادی ابد را تأسیس
سوز غم عشق تو به دل ما را بسدیدار تو ای ماه چگل مارا بس
آن نامه که درد ماش چون در درگوشآمد بر تو که حال ما گوید دوش
ای از تو سرای دل پر افغان و خروشاز آتش تو دیگ وجودم پر جوش
چون گرد بلا خاست ز میدان وداعدر دیده من شد مژه پیکان وداع
ای در ولایت ترا کعبه صدفمعراج تو دوش فخر عالم ز شرف
خورشید همی هراسد از روزن عشقچاک جگری ندوزد این سوزن عشق
دل گشته ز دوریت به مردن نزدیکبی نور تو خانه وجودم تاریک
این کاخ هزار در که باشد صد رنگنه ملک بقا باشد و نه جای درنگ
تا چند رخ از آز و شره پر آژنگتا کی به غرور و کبر استاد پلنگ
از حسن تو ای فارس میدان جمالآشوب و بلا فتاده در دست خیال
ای دست شکوه تو قوی از اقبالبر فرق فلک نهاده پای اجلال
بگذار که در عشق بفرساید دلیک لحظه ز محنتش نیاساید دل
دی قاصد نامه ای که از منزل دلآمد برت ای دل رگه تو محفل دل
یاد نمک صحبتت ای مهر گسلتازه کندم جراحت کهنه دل
یارب به حق محمد آن ختم رسلآن سرور آفرینش آن سید کل
اعیان جهان نیست پسند عاقلجز مردم نادان ندهد بر او دل
گردید الف قامت ما آخر دالبر دوش نبردیم مگر وزر و وبال
آیند ملائک سحر از عرش عظیماز بهر طواف شه فردوس حریم
آئینه به کف حسن پرستی دیدمچون روی ستاره پشت دستی دیدم
از شوق تو شاها به جهان آمده امو ز خاک درت بر آسمان آمده ام
از صحبت خلق دیده بر دوخته اموز لاله طریق صحبت آموخته ام