دفتر شعر
۵۲۲ شعر در این دفتر
تو را گویم علمتهای مجموعریارا کی شود سر تا که مقطوع
ازین بهتر تو را گویم نشانیکه باشد در ریا نیک امتحانی
ز نفست گر شد این سرها ربودهنماند در تو وصفی ناستوده
شنو باز از صفات مطمئنهز سمع عقل نی گوش مظنه
بضد شهوت او را هست عفتز عفت هم حیا وحجب و غیرت
سکون و حلم جز ضد غضب نیستغضبها از حرام است و عجب نیست
قناعت باز ضد حرص و آزاستز خلقان مرد قانع بینیاز است
دگر ضد حسدها شد شفقتنشان آن شفقت رحم و رفت
تواضع ضد کبرت بیمظنه استکه آن ز اوصاف نفس مطمئنه است
بضد بخل هم جود است و ایثارنه ایثاری که از عجب است و پندار
دگر ضد ریا صدق است و اخلاصکه ملحوظت نباشد عام یا خاص
تو را شرح دگر باشد مناسبهم از نفس و شئونش درمراتب
دگر نفسی است قدسی در متانتبا علی قوت و دس و فطانت
دگر نفسی است رحمانی زرحمانوجود منبسط یعنی بر اعیان
بس این نفس را شأنی عظیم استتو نشناسی که نفست بس سقیم است
نقیبانند ارباب سرائرکه آگاهند ز اسرار و ضمایر
شنو باز ازنکاخی کوست ساریز حیث اصطلاح اندر ذراری
دگر گویم تو را ز اسفار اربعنهایت چیست هر یک را بموقع
بود اول سفر را خود نهایتیقین رفع حجاب از وجه وحدت
بود ثانی سفر را این نهایتکه گردد مرتفع آثار وحدت
نهایت را چه در سیم سفر بدز ضدینت مگر سلب تقید
تو را رابع سفر چبود نهایترجوع از حق بخلق است آن لغایت
نوال آن خاص اهل قرب و حال استو ز آنها خاص افراد رجال است
بود نور اسمی از اسماء یزدانکه بر این اسم ظاهر شد در اکوان