دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
جان سوخته سرفکنده میباید بودچون شمع، به سوز، زنده میبایدبود
گر جان ببرد عشق توام جان آنستور درد دهد جملهٔدرمان آنست
تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفتدر پیدایی راز نهان نتوان گفت
گفتی که نشان راه چیست ای درویشاز من بشنو چو بشنوی میاندیش
عشقش به کشیدن بلا آید راستدر عشق بلا کشی خطا آید راست
هر دل که طلب کند چنین یاری رامردانه به جان کشد چنین باری را
این کار که صد عالم پنهان ارزدپیدا نشود مگر کسی کان ارزد
دل عزت خویش جمله از خواری یافتزور و زر خود ز ناله و زاری یافت
بهتر ز گشادگی گرفتاری منبرتر ز هزار عزت این خواری من
امروز منم نه کفر و نه ایمانینه دانائی تمام و نه نادانی
چون در ره دین نیامدی در دستمبرخاستم و به کافری بنشستم
نه دین حق و نه دین زردشت مرابر حرف بسی نهند انگشت مرا
چون من مگسم سایهٔ طوبی چکنمبا عَقْبَهْ نفس، عزم عقبی چکنم
ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مردبیچاره تو ای دل! که چنین خواهی مرد
خود را به محال خود دچار آیی توچون خاک رهی چه باد پیمایی تو
ای تن دل ناموافقت میداندوز روی و ریا منافقت میداند
گه در وصف دین یگانهای میجوییگاه از کف کفر دانهای میجویی
چون کرد شراب شرک و غفلت مستتعالم عالم، غرور در پیوستت
تا چند به فکر نفس مشغول شویگه با سرِ کار و گاه معزول شوی
هر دل که تمام از سردردی برخاستهستیش ز پیش همچو گردی برخاست
گر خاصه نیی تو، عام میباید بودور پخته نیی تو، خام میباید بود
ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُستنه مؤمن اصلی و نه کافر بدرست
هر چند که رنج بیشتر خواهی بردهر پی که بری تو بیخبر خواهی برد
ای دل اگر از کار دگرگون آییفردا ز حیا پیش خدا چون آیی