دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانیبسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی
مگر مستی نمیدانی که چون زنجیر جنبانیز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی
سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانیبدین حالم که میبینی وزان نالم که میدانی
شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانیدر این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی
تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانیولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی
چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانیصلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی
یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونیدل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی
دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینیچراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی
کجا باشد دورویان را میان عاشقان جاییکه با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی
کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگوییکسی را کو به جان و دل تو را جوید نمیجویی
اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندیوگر ما را همیخواهی چرا تندی نمیخندی
چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن دارینباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری
زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزیز هجران خداوندی شمس الدین تبریزی
هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامیبشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی
الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانیتو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی
الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانیروان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی
الا ای جان قدس آخر به سوی من نمیآییهماره جان به تن آید تو سوی تن نمیآیی
مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سوداییچو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی
یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چارهای از نو که الحق سخت بینایی
من پای همیکوبم ای جان و جهان دستیای جان و جهان برجه از بهر دل مستی
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستیای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتیما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
آورد طبیب جان یک طبله ره آوردیگر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی
افتاد دل و جانم در فتنه طراریسنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری