دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستیتنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستیمرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی
دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردیاز آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی
دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردیبه ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی
اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودیبه تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی
اگر گلهای رخسارش از آن گلشن بخندیدیبهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی
نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باریببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باریزهی صورت بدان صورت نمیمانی که هر باری
مروت نیست در سرها که اندازند دستاریکجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داریبه جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداریکه امشب مینویسد زی نویسد باز فردا ری
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داریچو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری
کی افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری؟!نگفتم: «با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟!
برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاریکبوترهای دلها را توی شاهین اشکاری
مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاریاگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری
هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیمارینماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری
مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیمارینه با اهل زمین جنسم، نه امکان است طیاری
مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاریهر آنچ دوش میگفتم ز بیخویشی و بیماری
حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسریجمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری
یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازیچه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی
چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزیعسل از شیر نگریزد تو هم باید که نگریزی
الا ای جان جان جان چو میبینی چه میپرسیالا ای کان کان کان چو با مایی چه میترسی
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغاپوسیبزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغاپوسی
بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامیبیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی