دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
یا مخجل البدر اشرقنا بلالایا ساقی الروح اسکرنا بصهبا
بی یار مهل ما را بییار مخسب امشبزنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب
ای خواب! به جان تو! زحمت بِبَری امشبوز بهر خدا زین جا اندرگذری امشب
زان شاهد شکرلب زان ساقی خوشمذهبجان مست شد و قالب ای دوست مخسب امشب
مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشبای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب
بریده شد از این جوی جهان آببهارا بازگرد و وارسان آب
الا ای روی تو صد ماه و مهتابمگو شب گشت و بیگه گشت بشتاب
مخسب ای یار مهمان دار امشبکه تو روحی و ما بیمار امشب
ای در غم تو به سوز و یارببگریسته آسمان همه شب
آه از این زشتان که مهرو مینمایند از نقاباز درونسو کاهتاب و از برونسو ماهتاب
یا وصال یار باید یا حریفان را شرابچونک دریا دست ندهد پای نِه در جوی آب
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شبوآن حدیثِ چو شکر کز تو شنیدم همه شب
هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشبکه براق بر در آمد فاذا فرغت فانصب
در هوایت بیقرارم روز و شبسر ز پایت برندارم روز و شب
مجلسی خوش کن از آن دو پاره چوبعود را درسوز و بربط را بکوب
هیچ میدانی چه میگوید رباب؟ز اشک چشم و از جگرهای کباب
آواز داد اختر بس روشنست امشبگفتم ستارگان را مه با منست امشب
رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایببنشین میان مستان اینک مه و کواکب
کار همه محبان همچون زرست امشبجان همه حسودان کور و کرست امشب
خوابم ببستهای بگشا ای قمر نقابتا سجدههای شکر کند پیشت آفتاب
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خرابکاندر خرابه دل من آید آفتاب
بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خوابآورد آتشی که نمیرد به هیچ آب
زشت کسی کو نشد مسخره یار خوبدست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب
به جان تو که مرو از میان کار مخسبز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب