دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
رباب مشرب عشقست و مونس اصحابکه ابر را عربان نام کردهاند رباب
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسببرو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
چشمها وا نمیشود از خوابچشم بگشا و جمع را دریاب
چونک درآییم به غوغای شبگرد برآریم ز دریای شب
یار آمد به صلح ای اصحابما لکم قاعدین عند الباب
علونا سماء الود من غیر سلمو هل یهتدی نحو السماء النوائب
امسی و اصبح بالجوی اتعذبقلبی علی نار الهوی یتقلب
ابشروا یا قوم هذا فتح بابقد نجوتم من شتاب الاغتراب
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهستتا روز بر دیوار ما بیخویشتن سر میزدهست
آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمتبیدل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدتوان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
درآ تا خرقهٔ قالب دراندازم همین ساعتدرآ تا خانهٔ هستی بپردازم همین ساعت
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانستکه عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست
حالت ده و حیرت ده ای مبدع بیحالتلیلی کن و مجنون کن ای صانع بیآلت
از دفتر عمر ما یکتا ورقی ماندهستکز غیرت لطف آن جان در قلقی ماندهست
بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلتپرباد چرا نبود سرمست چنین دولت
بیایید بیایید که گلزار دمیدهستبیایید بیایید که دلدار رسیدهست
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافتسرمست همیگشت به بازار مرا یافت
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیستدیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
این خانه که پیوسته در او بانگ چغانهستاز خواجه بپرسید که این خانه چه خانهست
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیستتو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست
از اول امروز حریفان خراباتمهمان توند ای شه و سلطانِ خرابات
همه خوف آدمی را از درونستولیکن هوش او دایم برونست
بده یک جام ای پیر خراباتمگو فردا که فی التأخیر آفات