دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ببستی چشم یعنی وقت خواب استنه خوابست آن حریفان را جواب است
سماع از بهر جانِ بیقرارستسبک بَرجَه چه جای انتظارست؟
سماع آرام جان زندگانستکسی داند که او را جانِ جانست
دگربار این دلم آتش گرفتهسترها کن تا بگیرد خوش گرفتهست
بیا کامروز ما را روز عیدستاز این پس عیش و عشرت بر مزیدست
مرا چون تا قیامت یار اینستخراب و مست باشم کار اینست
ز همراهان جدایی مصلحت نیستسفر بیروشنایی مصلحت نیست
به جان تو که سوگند عظیمستکه جانم بیتو دربند عظیمست
بگو ای یار همراز این چه شیوهستدگرگون گشتهای باز این چه شیوهست
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفتبرای بندهٔ خود لطفها گفت
قرار زندگانی آن نگارستکز او آن بیقراری برقرارست
صدایی کز کمان آید نذیریستکه اغلب با صدایش زخم تیریست
مبر رنج ای برادر خواجه سخت استبه وقت داد و بخشش شوربخت است
ز بعدِ وقت نومیدی، امیدیستبه زیر کوری اندر سینه، دیدیست
طبیب درد بیدرمان کدام استرفیق راه بیپایان کدام است
چو با ما یار ما امروز جفتستبگویم آنچ هرگز کس نگفتهست
زهی می کاندر آن دستست هیهاتکه عقل کل بدو مستست هیهات
ز میخانه دگربار این چه بویستدگربار این چه شور و گفت و گویست
در این خانه کژی ای دل گهی راستبرون رو هی که خانه خانه ماست
تو را در دلبری دستی تمامستمرا در بیدلی درد و سقامست
چو آن کان کرم ما را شکارستبه هر دم هدیه ما را ده هزارست
نگار خوب شکربار چونستچراغ دیده و دیدار چونست
در این جو دل چو دولاب خرابستکه هر سویی که گردد پیشش آبست
ایا ساقی توی قاضی حاجاتشرابی ده که آرد در مراعات