دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
اگر حوا بدانستی ز رنگتسترون ساختی خود را ز ننگت
دو چشم آهوانش شیرگیرستکز او بر من روان باران تیرست
چنان کاین دل از آن دلدار مستستز خوف صاف ما آن یار مستست
تا نقش خیال دوست با ماستما را همه عمر خود تماشاست
میدان که زمانه نقش سوداستبیرون ز زمانه صورت ماست
دود دل ما نشان سوداستوان دود که از دلست پیداست
دل آمد و دی به گوش جان گفتای نام تو این که مینتان گفت
گویم سخن شکرنباتتیا قصه چشمه حیاتت
در شهر شما یکی نگاریستکز وی دل و عقل بیقراریست
آمد رمضان و عِید با ماستقفل آمد و آن کلید با ماست
گر جام سپهر، زهرپیماستآن در لب عاشقان چو حلواست
من سر نخورم که سر گرانستپاچه نخورم که استخوانست
گر مینکند لبم بیانتسر میگوید به گوش جانت
پرسید کسی که ره کدامستگفتم کاین راه تَرک کامست
مر عاشق را ز ره چه بیمستچون همره عاشق آن قدیمست
امروز جنون نو رسیدهستزنجیر هزار دل کشیدهست
آن را که در آخرش خری هستاو را به طواف رهبری هست
ای گشته ز شاه عشق شهماتدر خشم مباش و در مکافات
ای کرده میان سینه غارتای جان و هزار جان شکارت
آن خواجه اگر چه تیزگوش استاستیزه کن و گران فروش است
آن ره که بیامدم کدامستتا بازروم که کار خامست
ای از کرم تو کار ما راستهر جای که خرمیست ما راست
هین که گردن سستکردی، کو کبابت؟ کو شرابت؟هین که بس تاریکرویی، ای گرفته آفتابت
عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرستعشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست