دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیستجهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست
برات عاشق نو کن رسید روز براتزکات لعل ادا کن، رسید وقت زکات
هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاستبدانک خصم دلست و مراقب تنهاست
هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدستبه هر چه روی نهی بیوی ار نکوست بدست
سه روز شد که نگارین من دگرگونستشکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به حق چشم خمار لطیف تابانتبه حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت
چو عید و چون عرفه عارفان این عرفاتبه هر که قدر تو دانست میدهند برات
در این سلام مرا با تو دار و گیر جداستدمی عظیم نهانست و در حجاب خداست
اگر تو مست وصالی، رخ تو ترش چراست؟برون شیشه ز حال درون شیشه گواست
مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توستهمیشه سجده گهم آستان خرگه توست
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادستچرا ز باد مکافات داد و بیدادست
ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدستبه بام چند برآیی و خانه را چه شدست
تو مردی و نظرت در جهان جان نگریستچو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
به شاه نهانی رسیدی که نوشتمی آسمانی چشیدی که نوشت
اگر مر تو را صلح آهنگ نیستمرا با تو ای جان سر جنگ نیست
طرب ای بحر اصل آب حیاتای تو ذات و دگر مهان چو صفات
صوفیان آمدند از چپ و راستدر به در کو به کو که باده کجاست
فعل نیکان محرض نیکیستهمچو مطرب که باعث سیکیست
عشق جز دولت و عنایت نیستجز گشاد دل و هدایت نیست
قبله امروز جز شهنشه نیستهر که آید به در بگو ره نیست
امشب از چشم و مغز خواب گریختدید دل را چنین خراب گریخت
اندرآ عیش بیتو شادان نیستکیست کو بنده تو از جان نیست
بر شکرت جمع مگسها چراست؟نکتهٔ لاحول مگسران کجاست؟
خیز که امروز جهان آن ماستجان و جهان ساقی و مهمان ماست