دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سمکه بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سمکه بنوشت آن مه بیکیف دعوت نامهای پیشم
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارمزهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارمدریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابمتا غرقه شدهست از تو در خون جگر خوابم
من دلق گرو کردم عریان خراباتمخوردم همه رخت خود مهمان خراباتم
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستمبس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستمهم بیدل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
در مجلس آن رستم در عربده بنشستمصد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم
زان می که ز بوی او شوریده و سرمستمدریاب مرا ساقی والله که چنینستم
بستان قدح از دستم ای مست که من مستمکز حلقه هشیاران این ساعت وارستم
گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتمتو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردمبرگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم
در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرمآیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارمگفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارموز بام فلک پنهان من راه گذر دارم
توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارمزان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارمهر چند که بیهوشم در کار تو هشیارم
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارمزیرا که توی کارم زیرا که توی بارم
تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارمسرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورمبرده ز فلک خرقه آورده که من عورم
پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرمتو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزمتا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم