دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیمجهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
در فروبند که ما عاشق این انجمنیمتا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
عقل گوید که من او را به زبان بفریبمعشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدمتابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم
از بت باخبر من خبری می رسدموز لب چون شکر او شکری می رسدم
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدمسر صندوق گشادم گهری دزدیدم
مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرمفرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرمپیش کان شکر تو شکرافشان میرم
گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنموامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
من چو در گور درون خفته همیفرسایمچو بیایی به زیارت سره بیرون آیم
ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیمگوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم
چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیمآب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم
جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیمجز ز زنجیر دو زلفت ز کی مجنون باشیم
گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیمور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیمنظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
روز شادی است بیا تا همگان یار شویمدست با هم بدهیم و بر دلدار شویم
ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویممی گلرنگ بده تا همه یک رنگ شویم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویمبند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جاممپخته و خام تو را گر نپذیرم خامم
ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریمما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریممجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
من از این خانه پرنور به در می نروممن از این شهر مبارک به سفر می نروم
تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریماز بد و نیک جهان همچو جهان بیخبریم
دوش می گفت جانم کی سپهر معظمبس معلق زنانی شعلهها اندر اشکم