دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ای عاشقان ای عاشقان دیوانهام کو سلسلهای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله
ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شدهوز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده
ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفتهسرها بریده بیعدد در رزم تو پا کوفته
ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بدهبهر من ار میندهی بهر دل یار بده
باده بده باد مده وز خودمان یاد مدهروز نشاط است و طرب برمنشین داد مده
یا رجلا حصیده مجبنه و مبخلهلیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله
ای تو برای آبرو آب حیات ریختهزهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعلهگفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله
شحنه عشق میکشد از دو جهان مصادرهدیده و دل گرو کنم بهر چنان مصادره
دایم پیش خود نهی آینه را هرآینهز آنک نظیر نیستت جز که درون آینه
کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بندهکه بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک بارهچو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره
به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانهبه دامان گل تازه درآویزیم مستانه
یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیدهنه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشنیده
ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پارهبرآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره
سراندازان همیآیی نگارین جگرخوارهدلم بردی نمیدانم چه آوردی دگرباره
مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازهمثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه
چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشهمیان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه
زهی بزم خداوندی زهی میهای شاهانهزهی یغما که میآرد شه قفجاق ترکانه
سراندازان همیآیی ز راه سینه در دیدهفسونگرم میخوانی حکایتهای شوریده
با زر غم و بیزر غم آخر غم با زر بهچون راهروی باری راهی که برد تا ده
من سرخوش و تو دلخوش غم بیدل و بیسر بهدل میده و بر میخور از دلبر و دل بر به
هشیار شدم ساقی دستار به من وادهیا مشک سقا پر کن یا مشک به سقا ده
ناگاه درافتادم زان قصر و سراپردهدر قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده