دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
شور آوردم که گاو گردون نکشددیوانگیی که صد چو مجنون نکشد
شور عجبی در سر ما میگردددل مرغ شده است و در هوا میگردد
شیرین سخنی در دل ما میخنددبر خسرو شیرین سخنی میبندد
صافی صفت و پاک نظر باید بودوز هرچه جز اوست بیخبر باید بود
صبح آمد و وقت روشنائی آمدشبخیزان را دم جدائی آمد
صبح است و صبا مشک فشان میگذرددریاب که از کوی فلان میگذرد
صد بار ز سر برفت عقلم و آمدتا کی ز می شیفتگان آشامد
صد سال بقای آن بت مهوش بادتیر غم او دل من ترکش باد
صد مرحله زانسوی خرد خواهم شدفارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد
طاوس نهای که بر جمالت نگرندسیمرغ نهای که بیتو نام تو برند
عارف چو گل و جز گل خندان نبودتلخی نکند عادت قند آن نبود
هر دل که درو مهر تو پنهان نبودکافر بود آن دل و مسلمان نبود
عاشق تو یقین دان که مسلمان نبوددر مذهب عشق کفر و ایمان نبود
عاشق که بناز و ناز کی فرد بوددر مذهب عاشقی جوانمرد بود
عاشق که تواضع ننماید چکندشبها که بکوی تو نیاید چکند
عشاق به یک دم دو جهان در بازندصد ساله بقا به یک زمان دربازند
عشق آن باشد که خلق را دارد شادعشق آن باشد که داد شادیها داد
عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزدعاشق نبود که از بلا پرهیزد
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بودجویندهٔ عشق بیعدد خواهد بود
عشق تو بهر صومعه مستی داردبازار بتان از تو شکستی دارد
عشق تو خوشی چو قصد خونریز کندجان از قفس قالب من خیز کند
عشق تو سلامت ز جهان میببردهجر تو اجل گشته که جان میببرد
عشقی آمد که عشقها سودا شدسوزیدم و خاکستر من هم لا شد
عقل و دل من چه عیشها میداندگر یار دمی پیش خودم بنشاند