دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
رو نیکی کن که دهر نیکی دانداو نیکی را از نیکوان نستاند
زان آب که چرخ از آن بسر میگردداستارهٔ جانم چو قمر میگردد
زان مقصد صنع تو یکی نی ببریداز بهر لب چون شکر خود بگزید
ز اول که مرا عشق نگارم بربودهمسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زنددر بردن جان بندگان رای زند
زلف تو به حسن ذوفنونها برزددر مالش عنبر آستینها برزد
زندان تو از نجات خوشتر باشدنفرین تو از نبات خوشتر باشد
زنهار مگو که رهروان نیز نیندکامل صفتان بینشان نیز نیند
سر دل عاشقان ز مطرب شنویدبا نالهٔ او بگرد دلها بروید
سر مستان را ز محتسب ترسانندشد محتسب مست همه میدانند
سرویکه ز باغ پاکبازان باشدهم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد
سرهای درختان گل تر میچینندو اندر دل خود کان گهر میبینند
سرهای درختان گل رعنا چیدندآن یعقوبان یوسف خود را دیدند
سودای ترا بهانهای بس باشدمستان ترا ترانهای بس باشد
سوز دل عاشقان شررها دارددرد دل بیدلان اثرها دارد
شاد آنکه جمال ماهتابش ببردساقی کرم مست و خرابش ببرد
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنمایدچون بچهٔ خرد آستین برخاید
شادی همه طالبان که مطلوب رسیدداد ای همه عاشقان که محبوب رسید
شادم که غم تو در دل من گنجدزیرا که غمت بجای روشن گنجد
شادی زمانه با غمم برنامدجز از غم دوست مرهمم برنامد
شاهیست که تو هرچه بپوشی داندبیکام و زبان گر بخروشی داند
شب چون دل عاشقان پر از سودا شداز چشم بد و نیک جهان تنها شد
شب رفت کجا رفت همانجای که بودتا خانه رود باز یقین هر موجود
شب گشت که خلقان همه در خواب روندمانندهٔ ماهی همه در آب روند