دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
دل دوش در این عشق حریف ما بودشب تا به سحرگاه نخفت و ناسود
دل را بدهم پند که عمدا نرودپیش بت شنگ من از آنجا نرود
دلها به سماع بیقرار افتادندچون ابر بهار پر شرار افتادند
دل هرچه در آشکار و پنهان گویدزانموی چو مشک عنبرافشان گوید
دوش آن بت من همچو مه گردون بودنی نی که به حسن از آفتاب افزون بود
دوش از قمر تو آسمان مینوشیدوز آب حیات تو جهان مینوشید
دو کون خیال خانهای بیش نبودوامد شد ما بهانهای بیش نبود
دی باغ ز وی شکر سلامت میکردبر روی شکوفهها علامت میکرد
دی بنده بر آن قمر جانی شدیک نکته بگفت و بحث را بانی شد
دی چشم تو رای سحر مطلق میزدروی تو ره گنبد از رق میزد
دیدم رخت از غم سر موئیم نماندجز بندگی روی تو روئیم نماند
دی میرفتی بر تو نظر میکردندآنانکه به مذهب تناسخ فردند
دیوانه میان خلق پیدا باشدزیرا که سوار اسب سودا باشد
رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوندبیرون آمد بنزد من خنداخند
رو دیده بدوز تا دلت دیده شودزاندیده جهان دگرت دیده شود
روز آمد و غوغای تو در برداردشب آمد و سودای تو بر سر دارد
روز شادیست غم چرا باید خوردامروز می از جام وفا باید خورد
روز محک محتشم و دون آمدزنهار مگو چونکه ز بیچون آمد
روزیکه بود دلت ز جان پر از دردشکرانه هزاران جان فدا باید کرد
روزی که جمال آن صنم دیده شوداز فرق سرم تا به قدم دیده شود
روزی که خیال دلستان رقص کندیک جان چکند که صد جهان رقص کند
روزی که ز کار کمترک میآیددر دیده خیال آن بتک میآید
روزیکه مرا عشق تو دیوانه کنددیوانگی کنم که دیو آن نکند
روزیکه وجودها تولد گیردروزیکه عدم جانب اعلا گیرد