دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
در عشق نه پستی نه بلندی باشدنی بیهشی نه هوشمندی باشد
در عشق هزار جان و دل بس نکنددل خود چه بود حدیث جان کس نکند
در کام دل آنچه بود نفسم همه راندهرگز نفسی نامه شرم نه بخواند
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کردبیبند مرا از این جهان بند تو کرد
در کوی خرابات تکبر نخرندمردی ز سر کوی خرابات برند
در لشکر عشق چونکه خونریز کنندشمشیر ز پارههای ما تیز کنند
در مدرسهٔ عشق اگر قال بودکی فرق میان قال با حال بود
در میطلبی ز چشمه در بر نایدجوینده در به قعر دریا باید
در معنی هست و در عیان نیست که دیددر دل پیدا و در زبان نیست که دید
در مغز فلک چو عشق تو جا گیردتا عرش همه فتنه و غوغا گیرد
ای دل، اثر صبح، گه شام که دیدیک عاشق صادق نکونام که دید
در نفی تو عقل را امان نتوان دادجز در ره اثبات تو جان نتوان داد
درویش که اسرار جهان میبخشدهردم ملکی به رایگان میبخشد
در عشق توم وفا قرین میبایدوصل تو گمانست، یقین میباید
دریا نکند سیر مرا جو چه کندگلشن چو نباشدم مرا بو چه کند
دردی داری که بحر را پر دارددردی که هزار بحر پر در دارد
دست تو به جود طعنه بر میغ زنددر معرکه تیغ گوهر آمیغ زند
دشنام که از لب تو مهوش باشدچون لعل بود که اصلش آتش باشد
دل با هوس تو زاد و بودی داردبا سایهٔ تو گفت و شنودی دارد
دلتنگ مشو که دلگشائی آمددل نیک نواز با نوائی آمد
دل جمله حکایت از بهار تو کندجان جمله حدیث لالهزار تو کند
دل داد مرا که دلستان را بزدمآن را که نواختم همان را بزدم
دلدار ابد گرد دلم میگرددگرد دل و جان خجلم میگردد
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشدهر خشک و تری که داشت درباخت و نشد