دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
خواهم گردی که از هوای تو رسدباشد که به دیده خاک پای تو رسد
خواهم که دلم با غم همخو باشدگر دست دهد غمش چه نیکو باشد
خورشید که باشد که بروی تو رسدیا باد سبک سر که به موی تو رسد
خورشید که در خانه بقا می نکندمیگردد جابجا و جا می نکند
خورشید مگر بسته به پیشت میردوان ماه جگر خسته به پیشت میرد
خوش عادت خوش خو که محمد داردما را شب تیره بینوا نگذارد
خون دل عاشقان چو جیحون گرددعاشق چو کفی بر سر آن خون گردد
دامان جلال تو ز دستم نشودسودای تو از دماغ مستم نشود
دانی صوفی بهر چه بسیار خوردزیرا که بایام یکی بار خورد
در باغ آیید و سبز پوشان نگریدهر گوشه دکان گل فروشان نگرید
در باغ هزار شاهد مهرو بودگلها و بنفشههای مشکین بو بود
در بندم از آن دو زلف بند اندر بنددر نالهام از لبان قند اندر قند
در حضرت حق ستوده درویشاننددر صدر بزرگی همه بیخویشانند
در خدمتت ای جان چو بدن میافتدزان سجده به بخت خویشتن میافتد
در دوزخم ار زلف تو در چنگ آیداز حال بهشتیان مرا ننگ آید
در راه طلب رسیدهای میبایددامان ز جهان کشیدهای میباید
در سلسلهات هر آنکه پا بست شودگر فانی و گر نیست بود هست شود
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشدبیمهر تو زندگیش مشکل باشد
در صحبت حق خموش میباید بودبیچشم و زبان و گوش میباید بود
در عشق اگرچه خرده بینم کردنددر پیشروی اگر گزینم کردند
در عشق توام نصیحت و پند چه سودزهراب چشیدهام مرا قند چه سود
در عشق توام وفا قرین میبایدوصل تو گمانست و یقین میباید
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبدمشتاق در آتش درون میخسبد
در عشق اگر دمی قرارت باشداندر صف عاشقان چه کارت باشد