دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
جانم ز هواهای تو یادی داردبیرون ز مرادها مرادی دارد
جانیکه در او از تو خیالی باشدکی آن جان را نقل و زوالی باشد
جائیکه در او چون نگاری باشدکفر است که آنجای قراری باشد
جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماندجان را ز حلاوت ازل هوش نماند
جز صحبت عاشقان و مستان مپسنددل در هوس قوم فرومایه مبند
چشمت صنما هزار دلدار کشدآن غمزهی زیر او همه زار کشد
چشم تو هزار سحر مطلق داردهر گوشه هزار جان معلق دارد
چشمی که نظر بدان گل و لاله کنداین گنبد چرخ را پر از ناله کند
جودت همه آن کند که دریا نکنداین دم کرمت وعده به فردا نکند
جوزی که درونش مغز شیرین باشددرجی که در او در خوش آیین باشد
چون بدنامی بروزگاری افتدمرد آن نبود که نامداری افتد
چون خمر تو در ساغر ما در ریزندپنهان شدگان این جهان برخیزند
چون دیده بر آن عارض چون سیم افتادجان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد
چون دیده برفت توتیای تو چه سودچون دل همه گشت خون وفای تو چه سود
چون روز وصال یار ما نیست پدیداندک اندک ز عشق باید ببرید
چون زیر افکند در عراق آمیزددل عقل کند رها ز تن بگریزد
چون شاهد پوشیده خرامان گرددهر پوشیده ز جامه عریان گردد
چون صبح ولای حق دمیدن گیردجان در تن زندگان پریدن گیرد
چون صورت تو در دل ما بازآیدمسکین دل گمگشته بجا بازآید
چون نیستی تو محض اقرار بودهستی تو سرمایهٔ انکار بود
حاشا که دل از عشق جهانرا نگردخود چیست به جز عشق که آنرا نگرد
خاک توام و خدای حق میداندواجب نبود که از منت بستاند
خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کردبیکار مرا حلاوت کار تو کرد
خوابم ز خیال روی تو پشت بدادوز تو ز خیال تو همی خواهم داد