دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
علم فقها ز شرع و سنت باشدحکم حکما بیان حجت باشد
عید آمده کز تو عید عیدانه برداز خرمن ماه تو به دل دانه برد
غم را بر او گزیده میباید کردوز چاه طمع بریده میباید کرد
غم کیست که گرد دل مردان گرددغم گرد فسردگان و سردان گردد
فردا که به محشر اندر آید زن و مرداز بیم حساب رویها گردد زرد
قاصد پی اینکه بنده خندان نشودپنهان مکن از بنده که پنهان نشود
قد الفم ز مشق چون جیم افتادآن سو که توی، حسن در آن تیم افتاد
قومی به خرابات تو اندر بندندرندی چند و کس نداند چندند
کاری ز درون جان میبایدوز قصه شنیدن این گره نگشاید
کامل صفتی راه فنا میپیمودچون باد گذر کرد ز دریای وجود
گر با دل و دنده هیچ کارم افتددر وقت وصال آن نگارم افتد
گر چرخ ترا خدمت پیوست کندمپذیر که عاقبت ترا پست کند
گر خواب ترا خواجه گرفتار کندمن نگذارم کسیت بیدار کند
گر در طلبی ز چشمه در بر نایدجویندهٔ در به قعر دریا باید
گر دریا را همه نهنگان گیرندور صحرا را همه پلنگان گیرند
گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزدجان من و آن جملگان میسوزد
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آیدور فاش کنم حسود در چنگ آید
اگر عاشق را فنا و مردن باشدیا در ره عشق جان سپردن باشد
گر ما نه همه تنور سوزان باشدناگه ز درم درآی گرم آن باشد
گر مرده شود تن بر خود جاش کنندور زنده بود قصد سر و پاش کنند
گر نگریزی ز ما بنازی چه شودور نرد وداع ما نبازی چه شود
گر هر دو جهان ز خار غم پر باشداز خار بترسد آنکه اشتر باشد
کس از خم چوگان تو گوئی نبردوز وصل تو ره به جستجوئی نبرد
کس واقف آن حضرت شاهانه نشدتا بیدل و بیعقل سوی خانه نشد