دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
کشتی چو به دریای روان میگذردمیپندارد که نیستان میگذرد
گفتم بیتی نگار از من رنجیدیعنی که بوزن بیت ما را سنجید
گفتم جانی به ترک جان نتوان کردگفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد
گفتم که به من رسید دردت بمزیدگفتا خنک آن جان که بدین درد رسید
گفتم که ز خردی دل من نیست پدیدغمهای بزرگ تو در او چون گنجید
گفتی که بگو زبان چه محرم باشدمحرم نبود هرچه به عالم باشد
کو پای که او باغ و چمن را شایدکو چشم که او سرو و سمن را شاید
گوید چونی خوشی و در خنده شودچون باشد مردهٔ ای که او زنده شود
گویند که فردوس برین خواهد بودآنجا می ناب و حور عین خواهد بود
کی باشد کین نبش بنوش تو رسدزهرم به لب شکرفروش تو رسد
کی غم خورد آنکه با تو خرم باشدور نور تو آفتاب عالم باشد
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشدوان دل که برون ز چرخ ازرق باشد
کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمردکی گفت که آفتاب امید بمرد
لبهای تو آنگه که با ستیز بوددر هر دو جهان از تو شکرریز بود
لعلیست که او شکر فروشی داندوز عالم غیب باده نوشی داند
ما بسته بدیم بند دیگر آمدبیدل شده و نژند دیگر آمد
هر لحظه میی به جان سرمست دهدتا جان و دلم به وصل پیوست دهد
ما میخواهیم و دیگران میخواهندتا بخت کرا بود کرا راه دهند
ماهی که کمر گرد قمر میبنددغمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد
مائیم ز عشق یافته مرهم خودبر عشق نثار کرده هر دم دم خود
مردان رهت که سر معنی داننداز دیدهٔ کوته نظران پنهانند
مردان رهش زنده به جان دگرندمرغان هواش ز آشیان دگرند
مردیکه به هست و نیست قانع گرددهست و عدم او را همه تابع گردد
مرغ دل من ز بسکه پرواز آوردعالم عالم جهان جهان راز آورد