دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
مرغی که ز باغ پاکبازان باشدهم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد
مرغی ملکی زانسوی گردون بپردآن سوی که سوی نیست بیچون بپرد
مستان غمت بار دگر شوریدنددیوانه دلانت سر مه را دیدند
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شودبس پردهنشین که ضال و گمراه شود
مطرب خواهم که عاشق مست بوددر کوی خرابات تو پابست بود
معشوقه چو آفتاب تابان گرددعاشق به مثال ذره گردان گردد
معشوقه خانگی بکاری نایدکو عشوه نماید و وفا ننماید
مگذار که غصه در میانت گیردیا وسوسههای این جهانت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیردچون مار به حیله و فسونت گیرد
من بندهٔ آن قوم که خود را دانندهردم دل خود را ز علط برهانند
من بندهٔ یاری که ملالش نبودکانرا که ملالست وصالش نبود
من بیخبرم خدای خود میداندکاندر دل من مرا چه میخنداند
من چوب گرفتم به کفم عود آمدمن بد کردم بدیم مسعود آمد
مه را طرفی به ماه رو میماندچیزیش بدان فرشته خو میماند
مهرویان را یکان یکان برشمریدباشد به غلط نام مه ما ببرید
میآ ید یار و چون شکر میخنددوز مرتبه بر شمس و قمر میخندد
میجوشد دل که تا به جوش تو رسدبیهوش شده است تا به هوش تو رسد
میگوید عشق هرکه جان پیش کشدصد جان و هزار جان عوض بیش کشد
نی آب روان ز ماهیان سیر شودنی ماهی از آن آب روان سیر شود
گر راه روی راه برت بگشایندور نیست شوی به هستیت بگرایند
و هو معکم از او خبر میآیددر سینه از این خبر شرر میآید
هان ای دل خسته وقت مرهم آمدخوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد
هر جا به جهان تخم وفا برکارندآن تخم ز خرمنگه ما میآ رند
هر چند دلم رضا او میجویداو از سر شمشیر سخن میگوید