دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
هرچیز که بسیار شود خوار شودگر خوار شود به خانهٔ پار شود
هر دل که بسوی دلربائی نرودوالله که به جز سوی فنائی نرود
هر روز دلم نو شکری نوش کندکز ذوق گذشتهها فراموش کند
هر شب که دل سپهر گلشن گرددعالم همه ساکن چو دل من گردد
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنندآن شب همه جان شوند هرجا که تنند
هر عمر که بیدیدن اصحاب بودیا مرگ بود به طبع یا خواب بود
هر قبض اثر علت اولی باشدصورت همه مقبول هیولی باشد
هرگز حق صحبت قدیمت نبودواندیشهٔ این سیه گلیمت نبود
هر کو بگشاده گرهی میبنددبر حال خود و حال جهان میخندد
هر لحظه همی خوانمش از راه بعیدکو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگرددمیجوشد و صافش همه جان میگردد
هر موی زلف او یکی جان داردما را چو سر زلف پریشان دارد
هستی اثری ز نرگس مست تو بودآب رخ نیستی هم از هست تو بود
هشدار که فضل حق بناگاه آیدناگاه آید بر دل آگاه آید
هل تا برود سرش به دیوار آیدسر بشکند و جامه به خون آلاید
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و دردهم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد
همواره خوشی و دلکشی نامیزدهشدار مکن کژ که قدح میریزد
یاد تو کنم دلم تپیدن گیردخونابه ز دیدهام چکیدن گیرد
یاران یاران ز هم جدائی مکنیددر سر هوس گریز پائی نکنید
یاری خواهم که فتنهانگیز بودآتشدل و خونخواره و خونریز بود
یاریکه مرا در غم خود میبنددغمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد
یک سو مشکوة امر پیغام نهادیک سوی دگر هزار گون دام نهاد
یک لحظه اگر نفس تو محکوم شودعلم همه انبیات معلوم شود