دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
آن جمع کن جان پراکنده بیاروان مستی هر خواجه و هر بنده بیار
آن زلف سیاه و قد رعناش نگرشیرینی آن لعل شکرخاش نگر
آن ساقی روح دردهد جام آخراین مرغ اسیر بجهد از دام آخر
آن کس که ترا دیده بود ای دلبراو چون نگرد بسوی معشوق دگر
از عاشق بدنام بیا ننگ مدارورنه برو این مصطبه را تنگ مدار
امروز من از تشنه دهانی و خمارنی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگرطبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
ای آمده ز آسمان درین عالم دیرو آورده خبرهای سموات به زیر
ای آنکه دلت باید بر وی مگذرزاهد شو و از چشم به خوبان منگر
ای بوده سماع آسمانرا ره و دروی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر
ای خاک درت ز آب کوثر خوشتراندر ره تو پای من از سر خوشتر
ای دلبر عیّار دلِ نیکوفراز جملهٔ نیکوان توی نیکوتر
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیارگر دیده وری ز هر سه بندی زنار
ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذرای همدم روح قدس از دم بگذر
ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشترای رنج تو از راحت عقبی خوشتر
ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشترآتش به من اندر زن کاتش خوشتر
ای مرد سماع معده را خالی دارزیرا چو تهیست نی کند نالهٔ زار
این صورت باغست و در او نیست ثمرتو رنجه مشو بیهده سوگند مخور
بالا بنگر دو چشم را بالا دارصاحبنظری کن و نظر با ما دار
بالا منشین که هست پستی خوشترهشیار مشو که هست مستی خوشتر
با همت باز باش و یا هیبت شیردر مخزن جان درآی با دیدهٔ سیر
بسیار بخواندهام دستان و سمراز عاشق و معشوق و غم و خون جگر
تا بتوانی مدام میباش به ذکرکز ذکر ترا راه نمایند به فکر
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکارتا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار