دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
چون از رخ یار دور گشتم به بهاربا غم بچه کار آید و عیشم بچه کار
چون بت رخ تست بتپرستی خوشترچون باده ز جام تست مستی خوشتر
چون دید رخ زرد من آن شهره نگارگفتا که دگر به وصلم امید مدار
خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگرخواهی سر خر به خودپرستان بنگر
خورشید همی زرد شود بر دیوارما نیز همی زرد شویم از غم یار
در باغ در نیامدم گرد آوردرویش و تهی روم من راهگذر
در خاک در وفای آن سیمین برمیکار دل و دیده میندیش ز بر
در مصطبهها گرد و خرابات نگرپیچیدن مستان به ملاقات نگر
در نوبت عشق چشم باشد در بارچون او بگذشت دل بروید چو بهار
دست و دل ما هرچه تهیتر خوشترو آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر
دوری ز برادر منافق بهترپرهیز ز یار ناموافق بهتر
رفتم به سر گور کریم دلدارمیتافت ز گلزار تنش چون گلزار
روی چو مهت پیش چراغ اولیترروی حبشی کرده به داغ اولیتر
زان ابروی چون کمانت ای بدر منیردل شیشهٔ پرخون شود از ضربت تیر
ساقی گفتم ترا می ساده بیاروان زنده کن مردم آزاده بیار
سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمرآغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر
طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکرآورد عروس نظم در حجرهٔ ذکر
فرمود خدا به وحی کای پیغمبرجز در صف عاشقان بمنشین بگذر
گر جان داری بیار جان باز آخرآنجای که بردهای ز آغاز آخر
گر در سر و چشم عقل داری و بصربفروش زبان را و سر از تیغ بخر
گر گل کارم بیتو نروید جز خارور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار
گفتم بنما که چون کنم بمیرگفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر
گفتم چشمم گفت سحابی کم گیرگفتم جگرم گفت سرابی کم گیر
گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهارتا هردو یکی نشد نیامد گل و خار