دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
گفتی که: بیا که باغ خندید و بهارشمعست و شراب و شاهدان چو نگار
گوش ما را بیدم اسرار مدارچشم ما را بیرخ دلدار مدار
ای بسته حجاب، پردها را بردارتا کس نرود دگر به صید مردار
مائیم چو حال عاشقان زیر و زبروز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر
مجموع تن و قالب خود را بنگرجوقی مستند و خفته بر همدیگر
مجنون و پریشان توام دستم گیرسرگشته و حیران توام دستم گیر
من دم نزنم از این جهان دمگیرمن در طربم همه جهان ماتم گیر
من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهارتا این دو یکی نشد نیامد گل و خار
من مسخرهٔ تو نیستم ای فاجرتا مسخرگی نمایمت بس نادر
میآید گرگ نزد ما وقت سحرهم فربه میرباید و هم لاغر
هر دم دل جمع را برنجاند یارمانندهٔ چرخیان بگرداند یار
هر دم دل خستهام برنجاند یاریا سنگدلست یا نمیداند یار
هین وقت صبوحست می ناب بیارزیرا مرگست زندگانی هشیار
آمد آمد آنکه نرفت او هرگزبیرون نبد آن آب از این جو هرگز
آمد بر من دوش نگاری سر تیزشیرین سخنی شکر لبی شورانگیز
آمد دی دیوانه و شبهای درازمائیم و شب تیره و سودای دراز
آن تاب که من دانم و تو ای دل سوزای دوست شب و روز ز دل میافروز
آن یار نهان کشید باز دستم امروزاز دست شدم بند گسستم امروز
ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوزآتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز
ای جان سماع و روزه و حج و نمازوی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
ای جان لطیف بیغم عشق مسازدر هر نفسش هزار روزه است و نماز
ای دل ز جفای دلستانان مگریزدزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
ای دل همه رخت را در این کوی اندازپیراهن یوسف است بر روی انداز
ای ذره ز خورشید توانی بگریزچون نتوانی گریخت با وی مستیز