دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیزتا کی بود این دوستی ننگآمیز
ای عشق تو داده باز جان را پروازلطف تو کشیده چنگ جان را در ساز
ای عشق نخسبی و نخفتی هرگزدر دیدهٔ خفتگان نیفتی هرگز
ای کرده ز نقش آدمی چنگی سازجانها همه اقوال تو از روی نیاز
ای لاله بیا و از رخم رنگ آموزوی زهره بیا و از دلم چنگ آموز
امروز خوشم به جان تو فردا نیزهم آبم و هم گوهرم و دریا نیز
امروز مرو از برم ای یار بسازای گلبن صد برگ بدین خار بساز
امشب که گشاده است صنم با ما رازای شب چه شبی که عمر تو باد دراز
بازآمدم اینک که زنم آتش نیزدر توبه و در گناه و زهد و پرهیز
بازی بودم پریده از عالم رازتا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
بنمای بمن رخ ای شمع طرازتا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روزتا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز
زنها مشو غره به بیباکی باززیرا که پری دارد از دولت باز
درد تو علاج کس پذیرد هرگزیا از تو مراد میگریزد هرگز
در سر هوس عشق تو دارم همه روزدر عشق تو مست و بیقرارم همه روز
دل آمد و گفت هست سوداش درازشب آمد و گفت زلف زیباش دراز
دل بر سر تو بدل نجوید هرگزجز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز
زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوززین یخصفتان یکی نشد گرم هنوز
شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روزروز است شبم ز روی آن روز افروز
صد بار بگفتمت ز مستان مگریزجان در کفمان سپار و بستان مگریز
صد بار بگفت یار هرجا مگریزگر بگریزی به جز سوی ما مگریز
گر بکشندم نگردم از عشق توباززیرا که ز چنگ ما برون شد آواز
گر در ره عشق او نباشی سرباززنهار مکن حدیث عشقی سرباز
گر گوهر طاعتی نسفتم هرگزور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز