دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ماییم و توی و خانه خالی برخیزهنگام ستیز نیست ای جان مستیز
مائیم و دمی کوته و سودای درازدر سایهٔ دل فکنده دو پای دراز
مائیم و هوای یار مه رو شب و روزچون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز
مردانه بیا که نیست کار تو مجازآغاز بنه ترانهٔ بیآغاز
معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگزوین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز
من بودم و دوش آن بت بنده نوازاز من همه لابه بود و از وی همه ناز
من سیر نگشتهام ز تو یار هنوزوامم داری نبات بسیار هنوز
من همتیم کجا بود چون من بازعرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز
میگوید مرمرا نگار دلسوزمیباید رفت چون به پایان شد روز
نی چارهٔ آنکه با تو باشم همرازنی زهرهٔ آنکه بیتو پردازم راز
هین وقت صبوحست میان شب و روزغیر از مه وخورشید چراغی مفروز
یاری خواهی ز یار با یار بسازسودت سوداست با خریدار بساز
یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روزتابد به تو اینچنین مه جانافروز
آمد آمد ترش ترش یعنی بسمیپندارد که من بترسم ز عسس
احوال دلم هر سحر از باد بپرستا شاد شوی از من ناشاد بپرس
از حادثهٔ جهان زاینده مترسوز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس
از روز قیامت جهانسوز بترسوز ناوک انتقام دلدوز بترس
ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرسوی جان کرم ز رنج ایوب بپرس
جانا صفت قدم ز ابروت بپرسآشفتگیم ز زلف هندوت بپرس
چون روبه من شدی تو از شیر مترسچون دولت تو منم ز ادبیر مترس
دارد به قدح می حرامی که مپرسیک دشمن جان شگرف حامی که مپرس
دلدار چنان مشوش آمد که مپرسهجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس
رو در صف بندگان ما باش و مترسخاک در آسمان ما باش و مترس
رو مرکب عشق را قوی ران و مترسوز مصحف کژ، آیتِ حق خوان و مترس