دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
رویم چو زر زمانه میبین و مپرساین اشک چو ناردانه میبین و مپرس
زین عشق پر از فعل جهانسوز بترسزین تیر قبا بخش کمر دوز بترس
عاشق چو نمیشوی برو پشم بریسصد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس
مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترسبیآب شدی پیش تو آبیست مترس
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرسزانسان شدهام بی سر و سامان که مپرس
آتش در زن ز کبریا در کویشتا ره نبرد هیچ فضولی سویش
آن دل که من آن خویش پنداشتمشبالله بر هیچ دوست نگذاشتمش
آن دم که حق بندهگزاری همه خوشوز مهر سر بنده بخاری همه خوش
آندیده که هست عاشق گلزارشمشغول کجا کند سر هر خارش
آنرا که رسول دوست پنداشتمشمن نام و نشان دوست درخواستمش
آن رند و قلندر نهان آمد فاشدر دیدهٔ من بجو نشان کف پاش
آنکس که نظر کند به چشم مستشاز رشک دعای بد کنم پیوستش
از آتش تو فتاده جانم در جوشوز باده تو شده است جانم مدهوش
امروز حریف عشق بانگی زد فاشگر اوباشی جز بر اوباش مباش
اندر بر خویشم بفشاری همه خوشبر راه زنان مرگ گماری همه خوش
ای باد صبا به کوی آن دلبر کشاحوال دلم بگوی اگر باشد خوش
ای جان جهان و روشنائی همه خوشآرام دلی و آشنائی همه خوش
ای چشم بیا دامن خود در خون کشوی روح برو قماش بر گردون کش
گفتی چونی بیا که چون روزم خوشچون روز همی درم میدوزم خوش
گه باده لقب نهادم و گه جامشگاهی زر پخته گاه سیم خامش
مرغان رفتند بر سلیمان بخروشکاین بلبل را چرا نمیمالی گوش
من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوششتا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش
ناگه بزدم دست بسوی جیبشسرمست شدم ز لذت آسیبش
نیمی دف من به موش دادی همه خوشباقی به کف بنده نهادی همه خوش