دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
هان ای دل تشنه، جوی را جویان باشبیپای میای و دایما پویان باش
هرچند ملولی نفسی با ما باشمگریز ز یاران و درین غوغا باش
ای دل برو از عاقبت اندیشان باشدر عالم بیگانگی از خویشان باش
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوشوی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش
ای روی چو آفتاب تو شادی کشوی موی تو سرمایه ده، جمله حبش
ای زلف پر از مشک تتاری همه خوشاندر طلب چو من نگاری همه خوش
ای سودائی برو پی سودا باشدر صورت شیدای دلت شیدا باش
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخشای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش
ای کرده به پنج شمع روشن هر ششای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویشوی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش
ای یار مرا موافقی وقتت خوشبر حال دلم چو لایقی وقتت خوش
با دل گفتم ز دیگران بیش مباشرو مرهم ریش باش چون نیش مباش
با پیر خرد نهفته میگویم دوشکز من سخن از سر جهان هیچ مپوش
با ما چه نهای مشو رفیق اوباشکاول قدمت دمند و آخر پرخاش
بر جان و دل و دیده سواری همه خوشواندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمشندهم به گل همه جهان خار غمش
بر من بگریست نرگس خمارشتا خیره شدم ز گریهٔ بسیارش
بیچاره دل سوختهٔ محنت کشدر آتش عشق تو همی سوزد خوش
پیوسته مرید حق شو و باقی باشمستغرق عشق و شور و مشتاقی باش
تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوشچون پوشیدی ز هر بلائی مخروش
تا در نزنی بهر چه داری آتشهرگز نشود حقیقت وقت تو خوش
جان جانی بیا میان جان باشچون عقل و خرد تاج سر مردان باش
چون رنگ بدزدید گل از رخسارشآویخت صبا چو رهزنان بردارش
خائیدن آن لب که چشیدی شکرشمالیدن دستی که کشیدی بسرش