دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
دانم که برای ما نخفتی همه دوشبر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش
در انجمنی نشسته دیدم دوششنتوانستم گرفت در آغوشش
در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوشمیخانه درون کشیدم از خم سر جوش
در مجلس سلطان بشکستم جامشتا جنگ شود بشنوم آن دشنامش
دلدار مرا وعده دهد نشنومشبر مصحف اگر دست نهد نشنومش
دل یاد تو آرد برود هوش ز هوشمی بیلب نوشین تو کی گردد نوش
رفت آنکه نبود کس به خوبی یارشبیآنکه دلم سیر شد از دیدارش
سودای توام در جنون میزد دوشدریای دو چشم موج خون میزد دوش
سوگند بدان دل که شده است او پستشسوگند بدان جان که شده است او مستش
شب چیست برای ما زمان نالشوان را که نه عاشق است او را مالش
کاری کردم نگه نکردم پس و پیشآنرا که چنان کند چنین آید پیش
گر میکشدم غم تو هر دم مکشهل تا بکشندم همه عالم تو مکش
گر ناله کنم گوید یعقوب مباشور صبر کنم گوید ایوب مباش
گفتم چشمم گفت که جیحون کنمشگفتم که دلم گفت که پر خون کنمش
الجوهر فقر و سوی الفقر عرضالفقر شفاء و سوی الفقر مرض
امروز سماعست و سماعست و سماعنورست شعاعست و شعاعست و شعاع
عشقست زهر چه آن نشاید مانعگر عشق نبودی، ننمودی صانع
عاشق گردد بگرد اطلال و ربوعزاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع
مهمان توایم ما و مهمان سماعای جان معاشران و سلطان سماع
هر روز بیاید آن سپهدار سماعچون باد صبا بسوی گلزار سماع
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغمحروم ز بلبل و گلستان ز باغ
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغآئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ
گفتی مگری چو ابر در فرقت باغمن آن توام بخسب ایمن به فراغ