دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
گویند که عشق بانگ و نامست دروغگویند امید عشق خامست دروغ
گویند که یار را وفا نیست دروغگویند پس از هجر لقا نیست دروغ
از دل سوی دلدار شکافست شکافوانکس که نداند این معافست معاف
امروز طوافست طوافست طوافدیوانه معافست معافست معاف
با زنگی امشب چو شدستی به مصافاز سینهٔ خود سینهٔ شب را بشکاف
در فقر فقیر باش و در صفوت صافبا فقر و صفا درآ تو در کار مصاف
گویند مرا چند بخندی ز گزافکارت همه عشرتست و گفتت همه لاف
مهمان تو نیست دو سه روز و گزافخوان تو گرفته است از قاف به قاف
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاقبا بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق
آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاقدر حال دهد کون و مکان را سه طلاق
ای داروی فربهی و جان عاشقفربه ز خیال تو روان عاشق
تمکین و قرار من که دارد در عشقمستی و خمار من که دارد در عشق
لو کان اقل هذه الاشواقللشمس لا ذهلت عن الاشراق
هر دل که طواف کرد گرد در عشقهم کشته شد به آخر از خنجر عشق
هر روز بنو برآید آن دلبر عشقدر گردن ما درافکند دفتر عشق
چون گشت طلسم جسم آدم چالاکبا خاک درآمیخته شد گوهر پاک
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناکیا از جز عشق دامنش گردد چاک
خندید فرح تا بزنی انگشتکگردید قدح تا بزنی انگشتک
در بحر صفا گداختم همچو نمکنه کفر و نه ایمان نه یقین ماند و نه شک
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ
با همت باز باش و با کبر پلنگزیبا به گه شکار و پیروز به جنگ
برزن به سبوی صحبت نادان سنگبر دامن زیرکان عالم زن چنگ
چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگوز پردهٔ عشاق برآرم آهنگ
میگردد این روی جهان رنگ به رنگوز پرده همی بیند معشوقهٔ شنگ