دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
یک چند میان خلق کردیم درنگز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ
آنکس که ترا دید و نخندید چو گلاز جان و خرد تهیست مانند دهل
آن می که گشود مرغ جان را پر و بالدل را برهانید ز سیری و ملال
آواز گرفته است خروشان مینالزیرا شنواست یار و واقف از حال
از عقل دلیل آید و از عشق خلیلاین آب حیات دان و آن آب سبیل
از من زر و دل خواستی ای مهر گسلحقا که نه این دارم و نی آن حاصل
اسرار حقیقت نشود حل به سؤالنی نیز به درباختن حشمت و مال
این عشق کمالست و کمالست و کمالوین نفس خیالست خیالست و خیال
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگلهرچند که راهیست ز دل جانب دل
پر از عیسی است این جهان مالامالکی گنجد در جهان قماش دجال
جانی دارم لجوج و سرمست و فضولوانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول
چون آمدهای در این بیابان حاصلچون بیخبران مباش از خود غافل
چون دم زدی از مهر رخ یار ای دلترتیب دم و قدم نگهدار ای دل
حاشا که کند دل به دگر جا منزلدور از دل من که گردد از عشق خجل
الخمر و منالزق ینادیک تعالواقطع لوصالنا جمیعالاشغال
در خاموشی چرا شوی کند و ملولخو کن به خموشی که اصولست اصول
در عشق نوا جزو زند آنگه کلدر باغ نخست غوره است آنگه مل
عشقی به کمال و دلربائی به جمالدل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال
عشقی دارم پاکتر از آب زلالاین باختن عشق مرا هست حلال
عمری به هوس در تک و تاز آمد دلتا محرم جان دلنواز آمد دل
عندی جمل و من اشتیاق و فضوللا یمکن شرحها به کتب و رسول
مردا منشین جز که به پهلوی رجالخوش باشد آینه به پهلوی صقال
ممکن ز تو چون نیست که بردارم دلآن به که به سودای تو بسپارم دل
نومید مشو امید میدار ای دلدر غیب عجایب است بسیار ای دل