دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
هم شاهد دیدهای و هم شاهد دلای دیده و دل ز نور روی تو خجل
کاچی سازی که روز برفست و وحلدانی که ز بهر چیست این رسم و عمل
یا من هوب سیدی و اعلی و اجلیا من انا عبده و ادنی و اقل
آمد بت خوشعربدهٔ مِیکیشمبنشست چو یک تنگ شکر در پیشم
آمد شد خود به کوی تو میبینممیل دل و دیده سوی تو میبینم
آن باده که بر جسم حرامست حرامبر جان مجرد آن مدامست مدام
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به همدر دل دارد نهفته این چرخ به خم
آنکس که به آب دیدهاش میجویمدر جستن او روان چو آب جویم
آن کس که ببست خواب ما را به ستمیارب تو ببند خواب او را به کرم
آنم که چو غمخوار شوم من شادمواندم که خراب گشتهام آبادم
آن وقت آمد که ما به تو پردازیممرجان ترا خانهٔ آتش سازیم
آنها که به پیش دلستان میکردمچون بد مستان دست فشان میکردم
آواز تو بشنوم خوش آوازه شومچون لطف خدا بیحد و اندازه شوم
آواز سرافیل طرب میرسدماز خاک فنا بر آسمان میبردم
از باد همه پیام او میشنوموز بلبل مست نام او میشنوم
از بسکه به نزدیک توام من دورموز غایت آمیزش تو مهجورم
از بلبل سرمست نوائی شنوموز باد سماع دلربائی شنوم
از بهر تو صد بار ملامت بکشمگر بشکنم این عهد غرامت بکشم
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرموز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم
از ثور فلک شیر وفا میدوشمهرچند که از پنجهٔ او بخروشم
از چشم تو سحر مطلق آموختهاموز عشق تو شمع روحافروختهام
از جوی خوشاب دوست آبی خوردمخوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم
از خاک در تو چون جدا میباشمبا گریه و ناله آشنا میباشم
از خویشتن بجستن آرزو میکندمآزاد نشستن آرزو میکندم