دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
از خویش خوشم نی نباشد خوشیماز خود گرمم نه آب و نی آتشیم
از درد همیشه من دوا میبینمدر قهر و جفا لطف و وفا میبینم
از روی تو من همیشه گلشن بودموز دیدن تو دو دیده روشن بودم
از سوز غم تو آتشی میطلبموز خاک در تو مفرشی میطلبم
از شور و جنون رشک جنان را بزدمز آشفته دلی راحت جان را بزدم
از صنع برآیم بر صانع باشمحاشا که زبون هیچ مانع باشم
از طبع ملول دوست ما میدانیموز غایت عاشقیش می رنجانیم
از عشق تو گشتم ارغنون عالموز زخمهٔ تو فاش شده احوالم
از عشق تو من بلند قد میگردموز شوق تو من یکی به صد میگردم
از مطبخ غمهاش بلا میرسدمهر لحظه به صد گونه ابا میرسدم
از هرچه که آن خوشست نهی است مدامتا ره نزند خوشی از این مردم عام
اسرار ز دست دادمی نتوانموانرا بسزا گشاد می نتوانم
افتاده مرا عجب شکاری چکنمواندر سرم افکنده خماری چکنم
المنةالله که به تو پیوستموز سلسلهٔ بند فراقت رستم
امروز چو حلقه مانده بیرون دریمبا حلقه حریف گشته همچون کمریم
امروز همه روز به پیش نظرماو بود از آن خراب و زیر و زبرم
امروز یکی گردش مستانه کنموز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم
امشب که حریف دلبر دلداریمیارب که چها در دل و در سر داریم
امشب که حریف مشتری و ماهمبا مهرویان چون شکر همراهم
امشب که شراب جان مدامست مدامساقی شه و باده با قوامست قوام
امشب که غم عشق مدامست مدامجام و می لعل با قوامست قوام
امشب که مه عشق تمامست تمامدلدار فرو کرده سر از گوشهٔ بام
امشب که همی رسد ز دلدار سلامبر دیده و دل خواب حرامست حرام
امشب همه شب نشسته اندر حزنمفردا بروم مناره را کارد زنم