دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
گاهی ز هوس دست زنان میباشمگاه از دوری دست گزان میباشم
گر باده نهان کنیم بو را چه کنیموین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم
گر چرخ پر از ناله کنم معذورمور دشت پر از ژاله کنم معذورم
گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنمور طبل زنم نوبت جاوید زنم
گر جنگ کند به جای چنگش گیرمور خوار کنم بنام و ننگش گیرم
گر خوب کنی روی مرا خوب توامور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام
گردان به هوای یار چون گردونیمایزد داند در این هوا ما چونیم
گر دریائی ماهی دریای توامور صحرائی آهوی صحرای توام
گر دل دهم و از سر جان برخیزمجان بازم و از هر دو جهان برخیزم
گر دل طلبم در خم مویت بینمور جان طلبم بر سر کویت بینم
کردیم قبول و من ز رد میترسمدر خدمت تو ز چشم بد میترسم
گر رنج دهد بجای بختش گیرمور بند نهد بجای رختش گیرم
گر شاد ببینمت بر این دیده نهمور دیده بر این رخ پسندیده نهم
گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریمور خواب روی خواب ز چشمت ببریم
گر کبر بخوردهام که سرمست تواممشتاب بکشتنم که در دست توام
گر ماه شوی بر آسمان کم نگرمور بخت شوی رخت بسویت نبرم
گر من به در سرای تو کم گذرماز بیم غیوران تو باشد حذرم
گر یار کنی خصم تواش گردانیمهر لحظه به نوعی دگرت رنجانیم
گفتم به فراق مدتی بگزارمباشد که پشیمان شود آن دلدارم
گویی تو که من ز هر هنر باخبرماین بیخبری بس که ز خود بیخبرم
گفتم دل و دین بر سر کارت کردمهر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتم سگ نفس را مگر پیر کنمدر گردن او ز توبه زنجیر کنم
گفتم که دل از تو برکنم نتوانمیا بیغم تو دمی زنم نتوانم
گفتم که ز چشم خلق با دردسریمتا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم