دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
زینگونه که من به نیستی خرسندمچندین چه دهید بهر هستی پندم
ساقی امروز در خمارت بودمتا شب به خدا در انتظارت بودم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنمچون بوسه طلب کند مهافزا چکنم
سر در خاک آستان تو نهمدل در خم زلف دلستان تو نهم
شادم که ز شادی جهان آزادممستم که اگر مینخورم هم شادم
شادی کردم چو آن گهر شد جفتمچون موج ز باد بود خود آشفتم
شاعر نیم و ز شاعری نان نخورموز فضل نلافم و غم آن نخورم
شب رفت و هنوز ما به خمار خودیمدر دولت تو همیشه سر کار خودیم
شب گوید من انیس میخوارانمصاحب جگر سوخته را من جانم
شد گلشن روی تو تماشای دلمشد تلخی جور هات حلوای دلم
صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیمصد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم
عالم جسم است و نور جانی مائیمعالم شب و ماه آسمانی مائیم
عشق آمد و گفت تا بر او باشمرخسارهٔ عقل و روح را بخراشم
عشق از بنه بیبنست و بحریست عظیمدریای معلق است و اسرار قدیم
عشق است صبوح و من بدو بیدارمعشق است بهار و من بدو گلزارم
عشق است قدح وز قدحش خوشحالماو راست عروسی و منش طبالم
عشق تو گرفته آستین میکشدمواندر پی یار راستین میکشدم
عمری رخ یکدگر بدیدیم به چشمامروز که درهم نگریدیم به چشم
فانی شدم و برید اجزای تنممیچرخ که بر چرخ بد اول وطنم
فرمود که دست و پا بکاری بزنیمتا می نرود دو دست بازی بزنیم
قد صبحنا اللله به عیش و مدامقد عیدنا العید و مام صیام
قاشانیم و لاابالی حالیمفتنه شدگان ازال آزالیم
قومیکه چو آفتاب دارند قدومدر صدق چو آهنند و در لطف چو موم
گاه از غم دلبران بر آتش باشمگاه از پی دوستان مشوش باشم