دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
در کوی خرابات نگاری دیدمعشقش به هزار جان و دل بخریدم
در هر فلکی مردمکی میبینمهر مردمکش را فلکی میبینم
دستارم و جبه و سرم هر سه به همقیمت کردند به یک درم چیزی کم
دشنامم ده که مست دشنام تواممست سقط خوش خوش آشام توام
دلدار چو دید خسته و غمگینمآمد خندان نشست بر بالینم
دل زار وثاق سینه آواره کنمبر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم
دل میگوید که نقد این باغ دریمامروز چریدیم و به شب هم بچریم
دوش آمده بود از سر لطفی یارمشب را گفتم فاش مکن اسرارم
دوش از سر مستی بخراشید رخمآندم که زروش لاله میچید رخم
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیموز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم
دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدمبر دامن آن عهد شکن چنگ زدم
دل داد مرا که دلستان را بزدمآن را که نواختم همان را بزدم
دیوانهام و لیک همی خوانندمبیگانهام ولیک نمیرانندم
ذات تو ز عیبها جدا دانستمموصوف به مغز کبریا دانستم
رازیکه بگفتی ای بت بدخویمواگو که من از لطف تو آن میجویم
رفتی و ز رفتن تو من خون گریموز غصهٔ افزون تو افزون گریم
روزت بستودم و نمیدانستمشب با تو غنودم و نمیدانستم
روزی به خرابات تو می میخوردموین خرقهٔ آب و گل بدر میکردم
رویت بینم، بدر من آن را دانموانجا که توی، صدر من آن را دانم
زان دم که ترا به عشق بشناختهامبس نرد نهان که با تو من باختهام
ز اول که حدیث عاشقی بشنودمجان و دل و دیده در رهش فرسودم
زاهد بودی ترانه گویت کردمخاموش بدی فسانه گویت کردم
زنبور نیم که من به دودی برومیا همچو پری به بوی عودی بروم
زین پیش اگر دم از جنون میزدهاموانگه قدم از چرا و چون میزدهام