دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشموالله که به انگبین کس نندیشم
تا پردهٔ عاشقانه بشناختهایماز روی طرب پرده برانداختیم
تا میرود آن نگار ما میرانیمپیمانه چو پر شود فرو گردانیم
تو بحر لطافتی و ما همچو کفیمآنسوی که موج رفت ما آنطرفیم
جانرا که در این خانه وثاقش دادمدل پیش تو بود من نفاقش دادم
جانی که در او دو صد جهان میدانمگوئیکه فلانست و فلان میدانم
چندانکه به کار خود فرو میبینمبیدیدهگی خویش نکو میبینم
چون تاج منی ز فرق خود افکندیماینک کمر خدمت تو بربندیم
چون مار ز افسون کسی میپیچمچون طرهٔ جعد یار پیچاپیچم
چون میدانی که از نکوئی دورمگر بگریزم ز نیکوان معذورم
حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیموز بستن پای و رفتن سر ترسیم
خواهم که به عشق تو ز جان برخیزموز بهر تو از هر دو جهان برخیزم
خود راز چنین لطف چه مانع باشیمچون صنع حقیم پیش صانع باشیم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیمبر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم
در آتش خویش چون دمی جوش کنمخواهم که دمی ترا فراموش کنم
در باغ شدم صبوح و گل میچیدموز دیدن باغبان همی ترسیدم
در بحر خیال غرقهٔ گردابمنی بلکه به بحر میکشد سیلابم
در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشمگر جنگ کنی بکن در آن جنگ خوشم
در دور سپهر و مهر ساقی مائیمسرمست مدام اشتیاقی مائیم
در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشمز آن چشمه بسی آب کشیدیم به چشم
در عالم گل گنج نهانی مائیمدارندهٔ ملک جاودانی مائیم
در عشق تو گر دل بدهم جان ببرمهرچه بدهم هزار چندان ببرم
در عشق تو معرفت خطا دانستیمچه عشق و چه معرفت کرا دانستیم
در کوی خرابات گذر میکردموین دلق بشر دوخت بدر میکردم