دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
بر زلف تو گر دست درازی کردموالله که حقیقت نه مجازی کردم
بر شاه حبش زنیم و بر قیصر رومپیشانی شیر برنویسیم رقوم
بر میکده وقف است دلم سرمستمجان نیز سبیل جام میکردستم
بر یاد لبت لعل نگین میبوسمآنم چو بدست نیست این میبوسم
بوی دهن تو از چمن میشنومرنگ تو ز لاله و سمن میشنوم
بهر تو زنم نوا چو نی برگیرمکوی تو گذر کنم چو پی برگیرم
بیدف بر ما میا که ما در سوریمبرخیز و دهل بزن که ما منصوریم
بیرون ز دو کون من مرادی دارمبیشادیها روان شادی دارم
بیکار شدم ای غم عشقت کارمدر بیکاری تخم وفا میکارم
بیگانه مگیرید مرا زین کویمدر کوی شما خانهٔ خود میجویم
بیگاه شد وز بیگهی من شادمامشب قنق است یار فرخزادم
تا آتش و آب عشق بشناختهامدر آتش دل چو آب بگداختهام
تا ترک دل خویش نگیری ندهموانچت گفتم تا نپذیری ندهم
تا جان دارم بندهٔ مرجان توامدل جمع از آن زلف پریشان توام
تا چند بهر زه چون غباری گردمگه بر سر که گه سوی غاری گردم
تا چند چو دف دست ستمهات خورمیا همچو رباب زخم غمهات خورم
تا خواستهام از تو ترا خواستهاماز عشق تو خوان عشق آراستهام
تا روی تو دیدم از جهان سیر شدمروباه بدم ز فر تو شیر شدم
تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیمچون زلف بس جمع و پراکنده شدیم
تا شمع تو افروخت پروانه شدمبا صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
تا ظن نبری که از تو بگریختهامیا با دگری جز تو درآمیختهام
تا ظن نبری که از غمانت رستمیا بیتو صبور گشتم و بنشستم
تا ظن نبری که من دوی میبینمهر لحظه فتوحی به نوی میبینم
تا ظن نبری که من کمت میبینمبیزحمت دیده هر دمت میبینم