دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
گفتم که مگر غمت بود درمانمکی دانستم که با غمت درمانم
گنجینهٔ اسرار الهی مائیمبحر گهر نامتناهی مائیم
گوئیکه به تن دور و به دل با یارمزنهار مپندار که من دل دارم
گه در طلب وصل مشوش باشیمگاه از تعب هجر در آتش باشیم
لا الفجر بقینة و لا شرب مدامالفخر لمن یطعن فی یوم زحام
لب بستم و صد نکته خموشت گفتمدر گوش دل عشوه فروشت گفتم
لیلم که نهاری نکند من چکنمبختم که سواری نکند من چکنم
ما از دو صفت ز کار بیکار شویمدر دست دو خوی بد گرفتار شویم
ما بادهٔ ز خون دل خود مینوشیمدر خم تن خویش چو می میجوشیم
ما باده ز یار دلفروز آوردیمما آتش عشق سینهسوز آوردیم
ما برزگران این کهن دشت نویمدر کشتهٔ شادی همه غم میدرویم
ما جان لطیفیم و نظر در نائیمدر جای نمائیم ولی بیجائیم
ما خاک ترا به آب زمزم ندهیمشادی نستانیم و از این غم ندهیم
ما خواجهٔ ده نهایم ما قلاشیمما صدر سرانهایم ما اوباشیم
ما را بس و ما را بس و ما بس کردیمما پشت بروی یار ناکس کردیم
ما رخت وجود بر عدم بربندیمبر هستی نیست مزور خندیم
ما عاشق خود را به عدو بسپاریمهم منبل و هم خونی و هم عیاریم
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایمشعر و غزل و دو بیتی آموختهایم
ما مذهب چشم شوخ مستش داریمکیش سر زلف بتپرستش داریم
مانند قلم سپید کار سیهمگر همچو قلم سرم بری سر ننهم
ماهی فارغ ز چارده میبینمبیچشم بسوی ماه ره میبینم
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیمهر صبح منوریم و هر شام خوشیم
مائیم که پوستین بگازر دادیموز دادن پوستین بگازر شادیم
مائیم که بیقماش و بیسیم خوشیمدر رنج مرفهیم و در بیم خوشیم